X
تبلیغات
سکوی اول
اگر می آیید بیایید! بیایید که بیایید!!محکم و جانانه بیایید وگرنه لطفا نیایید.




 فعاليت اين وبلاگ مدت زياديه متوقف شده !



بعد از مدت زيادي اومدم اينجا رو ببينم كه متاسفانه يكي از نويسندگان اينجا كه من بهش اعتماد كرده بودم و به عنوان نويسنده تعريف شده بود مطالبي كه ربطي به واليبال نداشت اينجا عنوان كرده بود.

  بنابر اين ضمن تشكر فراوان از ايشون به خاطر زحماتشون  مطالب اين نويسنده و هم چنين اسمشون از دايره نويسندگان وبلاگ حذف شد.


هرچند اينجا ديگه هيچ فعاليتي نداره . اما دلم مي خواست وقتي به اينجا سر مي زنم خاطرات خوش واليبالي كه اون روزا داشتم زنده بشه نه اينكه خبرهاي كپي شده از فوتبال بخونم.


 ياد اون روزا و حال و هواش بخير.
اينجا براي من هنوز ياد آور دوستاي خوب مجازي 4 سال پيشه !

مينا ، ساغر ، رافائل و همه بر و بچه هاي گلي كه اينجا رو سر پا نگه داشته بودن.


هرچند اينجا سوت و كوره و ديگه هيش كي نمياد. اما هنوز براي من همون وبلاگيه كه براش كلي زحمت كشيده بودم .براش وقت و انرژي گذاشتم. البته اون دوران خاص خودش رو داشت و ديگه به هيچ وجه حاضر نيستم چنين فعاليتي رو ادامه بدم.هرچي نباشه سه چهار سال بزرگتر شدم و وارد يه مقطع ديگه از زندگيم شدم...

دوست ندارم اينجا رو حذف كنم. برام بامزه ست . برام جذابه ببينم توي اون سن چه جوري به دنيا نگاه مي كردم. برام جالبه ببينم از اون موقع تا حالا چقدر تغيير كردم خواسته يا ناخواسته.

 پس اينجا رو حذف نمي كنم. شايد برام يه چيزيه مثل يه دفترچه خاطرات.


حالا ديگه من تيم واليبال رو به خاطر حس ملي دوست دارم. نه به خاطر شر و شور چند سال پيش. حالا ديگه گاهي وقتا حتي نمي دونم بازيكناي تيم كيا هستن.. حالا به حس و حال اون روزا مي خندم.

الان ديگه به مسائلي كه اون روزا به خاطرش ناراحت مي شدم مي خندم. خيلي بي ارزش بودن يه سريا.اون موقع چيزاي مهم تري توي زندگي بود كه ازش غافل شدم.
زندگي اون چيزي نبود كه من توي 16-17 سالگي تصور مي كردم.





پس اينجا رو به خاطر خنده هم كه شده نگهش مي دارم.

 

نوشته شده توسط فریده در ساعت 15:2 | لینک 

سلام...
من دیگه توی والیبال و این حرفا نیستم . می خواستم بگم که اگه کسی هست که می خواد این وبلاگو بهش بدم اعلام کنه که مدیریت وبلاگو بدم به اون !

در آخرم یه شعر می ذارم که بیش از حد دوسش دارم این شعرو و قشنگ ترین شعریه که بلدم ! ربطی به این وبلاگ نداره ولی قشنگه و اگرچه طولانیه به نظر من ارزش خوندنو داره

خداحافظ


 

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تورا / خبر از سرزنش خار جفا نیست تورا

رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تورا / التفاتی به اسیران بلا نیست تو را

ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تورا / با اسیر غم خود رحم چرا نیست تورا؟

                       فارغ از عاشق غمناک نمیباید بود

                      جان من، اینهمه بی باک نمیباید بود

 

همچو گل چند به روی همه خندان باشی؟ / همره غیر به گلگشت و گلستان باشی؟

هر زمان با دگری دست و گریبان باشی؟ / زان بیاندیش که از کرده پشیمان باشی

جمع با جمع نباشند و پریشان با شی / یاد حیرانی ما آری و حیران باشی

                        ما نباشیم، که باشد که جفای تو کشد؟

                        به جفا سازد و صد جور برای تو کشد؟

 

شب به کاشانه ی اغیار نمیباید بود / غیر را شمع شب تار نمیباید بود

همه جا با همه کس یار نمیباید بود / یار اغیار دل آزار نمیباید بود

تشنه ی خون من زار نمیباید بود / تا به این مرتبه خونخوار نمیباید بود

                 من اگر کشته شوم باعث بد نامی توست

               موجب شهرت بی باکی و خود کامی توست

 

دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد / جز تو کس در نظر خلق مرا خار نکرد

آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد / هیچ سنگین دل بیداد گر این کار نکرد

این ستمها دگری با من بیمار نکرد / هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد

                  گر ز آزردن من هست غرض مردن من

                    مردم، آزار مکش از پی آزردن من

 

جان من سنگدلی، دل به تو دادن غلط است / بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است

چشم امید به روی تو گشادن غلط است / روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است

رفتن اولی است ز کوی تو، ستادن غلط است / جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است

                             تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد

                          چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد

 

مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست / عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست

از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست / خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست

از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست / چه توان کرد؟ پشیمانم و تدبیری نیست

                        شرح درماندگی خود به که تقریر کنم؟

                     عاجزم، چاره ی من چیست؟ چه تدبیر کنم؟

 

نخل نو خیز گلستان جهان بسیار است / گل این باغ بسی، سرو روان بسیار است

جان من، همچو تو غارتگر جان بسیار است / ترک زرین کمر موی میان بسیار است

بالب همچوشکر،تنگ دهان بسیاراست / نه که غیر از تو جوان نیست، جوان بسیار است

                          دیگری اینهمه بیداد به عاشق نکند

                            قصد آزردن یاران موافق نکند

 

مدتی شد که در آزارم و میدانی تو / به کمند تو گرفتارم و میدانی تو

از غم عشق تو بیمارم و میدانی تو / داغ عشق تو به جان دارم و میدانی تو

خون دل از مژه میبارم و میدانی تو / از برای تو چنین زارم و میدانی تو

                        از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز

                    از تو شرمنده ی یک حرف نبودم هرگز

 

مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت / دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت

گوشه ای گیرم و من بعد نیایم سویت / نکنم بار دگر یاد قد دلجویت

دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت / سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت

            بشنو این پند و مکن قصد دل آزرده ی خویش

            ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده ی خویش

 

چند صبح آیم و از خاک درت شام روم؟ / از سر کوی تو خود کام به ناکام روم؟

صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم؟ / از پی ات آیم و با من نشوی رام روم؟

دور دور از تو من تیره سر انجام روم / نبود زهره که همراه تو یک گام روم

                         کس چرا اینهمه سنگین دل و بدخو باشد؟

                        جان من، این روشی نیست که نیکو باشد

 

از چه با من نشوی رام، چه میپرهیزی؟ / یار شو با من بیمار، چه میپرهیزی؟

چیست مانع ز من زار، چه میپرهیزی؟ / بگشا لعل شکربار، چه میپرهیزی؟

حرف زن ای بت خونخوار، چه میپرهیزی؟ / نه حدیثی کنی اظهار، چه میپرهیزی؟

                             که تورا گفت به ارباب وفا حرف مزن؟

                           چین بر ابرو زن و یکبار به ما حرف مزن؟

 

درد من کشته ی شمشیر بلا میداند / سوز من سوخته ی داغ جفا میداند

مسکنم ساکن صحرای فنا میداند / همه کس حال من بی سر و پا میداند

پاکبازم، همه کس طور مرا میداند / عاشقی همچو منت نیست، خدا میداند

                 چاره ی من کن و مگذار که بیچاره شوم

                  سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم

 

از سر کوی تو با دیده ی تر خواهم رفت / چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت

تا نظر میکنی از پیش نظر خواهم رفت / گر نرفتم ز درت شام، سحر خواهم رفت

نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت / نیست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت

                            از جفای تو من زار چو رفتم، رفتم

                         لطف کن لطف که این بار چو رفتم، رفتم

 

چند در کوی تو باخاک برابر باشم؟ / چند پامال جفای تو ستمگر باشم؟

چند پیش تو به قدر از همه کمتر باشم؟ / از تو چند ای بت بد کیش مکدر باشم؟

میروم تا بسجود بت دیگر باشم / باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم

                خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی؟

                 طاقتم نیست از این بیش، تحمل تا کی؟

 

سبزه ی دامن نسرین تورا بنده شوم / ابتدای خط مشکین تورا بنده شوم

چین بر ابرو زدن و کین تورا بنده شوم / گره ابروی پر چین تورا بنده شوم

حرف نا گفتن و تمکین تورا بنده شوم / طرز محبوبی و آیین تورا بنده شوم

                         الله، الله، ز که این قاعده آموخته ای؟

                       کیست استاد تو، اینها ز که آموخته ای؟

 

اینهمه جور که من از پی هم میبینم / زود خود را به سر کوی عدم میبینم

دیگران راحت و من اینهمه غم میبینم / همه کس خرم و من درد و الم میبینم

لطف بسیار طمع دارم و کم میبینم / هستم و آزرده و بسیار ستم میبینم

                  خرده بر حرف درشت من آزرده نگیر

                  حرف آزرده درشتانه بود، خرده مگیر

 

آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم / از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم

پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم / همه جا قصه ی درد تو روایت نکنم

دیگر این قصه ی بی حد و نهایت نکنم / خویش را شهره ی هر شهر و ولایت نکنم

              

نوشته شده توسط فریده در ساعت 16:21 | لینک  | 

 

وشاید همیشه سلام آغازیست برای خداحافظی  ....

  

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بربخورد

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد

راهی نروم که بیراه باشد

خطی ننویسم که آزار دهد کسی را

یادم باشد که روز و روزگار خوش است

همه چیز رو به راه است و بروفق مراد است و ...خوب

تنها دل ما دل نیست

 

 

نمی دونم، اصلا حالم خوب نیست. انگار همه غمای دنیا روی سرم خراب شده. از هزار تا چیزی ناراحتم ولی نمی دونم از چی ناراحتم. یه بغض کهنه گلومو گرفته که انگار غرورم نمیذاره هیچ وقت بشکنه! چقدر سخته خنده های زورکی و مصنوعی، چقدر سخته وقتی یه غمی تو دلته و نمی تونی به هیچ کس بگی. و چقدر... چقدر سخته تا به جای این که کسی باشه که باهاش درد دل کنی دروغی بخندی تا کسی نفهمه ناراحتی.

آره...

بازم دوباره دلم گرفته....دوباره شعرام بوی غم گرفته

کسی نفهمید غمم چی بوده...دلیل یک عمر ماتمم چی بوده.

 

راستی این وبلاگ گروهی من و دوستامه حتما یه سر بزنید بهش!

kharabkarha.blogfa.com

 

بریم سراغ تیم.

تیم هم دخترونس هم پسرونه ...

 

بازیکنا:(۱۶ تا شدن، اشکال نداره)

رافائل

کیانا

دردونه

نیلوفر

فریده

سامان

نهال

دلی

نسیم

مینا

عاشق

مونا

ساغر

حمید

ادمیرال

ولی

 

کادر فنی:

فریده:سرمربی

رافائل:مربی

مونا:پزشک تیم

سامان:سرپرست تیم

مینا:آنالیزور

 

 

 

دیگه هرکی اعلام حضور کرده بود من اسمشو توی بازیکنا نوشتم. نمی دونم! اصلاً حالم خوب نیست. نمی دونم چرا انگار همه چی چند روزه اذیتم می کنه! شاید لازم باشه یه مدت تنها باشم.

 

مینا جون تو این مدتی که من نیستم این تو و این وبلاگ!این فقط اسما بود. بعدا دیگه پستا و اینا رو دقیقا مشخص کن(اگه زحمتی نیست) اگرم کسی خواست اضافه بشه اضافش کن.

منم که نیستم رافائل که مربیه به جای سرمربی خواهد بود.

 

شاید روزی دیگر بازگردم....

 

گریه کردم گریه کردم

اما دردمو نگفتم

تکیه دادم به غرورم تا دیگه از پا نیفتم....

 

چه ترانه بی اثر بود مثل مشت زدن به دیوار

اولین فصل شکستن، آخرین خدانگهدار

من به قله می رسیدم اگه هم ترانه بودی

صد تا صدو می شکستم

اگه تو بهانه بودی

     اگه هم ترانه بودی....اگه تو بهانه بودی....

با تو فانوس ترانه یه چراغ شعله ور بود

لحظه ها چه عاشقانه ،قاصدک چه خوش خبر بود

کوچه ها بدون بن بست

آسمون پر از ستاره

شبا گلخونه ی خورشید

واژه ها شعر دوباره

دست تکون دادن آخر...توی اون کوچه ی خلوت

بغض بی وقفه ی آواز

گریه های بی نهایت...

 

 

گریه کردم گریه کردم

اما دردمو نگفتم

گریه کردم گریه کردم.....

 

 

و خدانگهدار...

نوشته شده توسط فریده در ساعت 9:33 | لینک  | 

  سلام بچه ها!!

ببخشید چند وقته آپ نکردم آخه دیگه حس و حال قبلو ندارم!!

 

خوب یه برنامه ای داریم که امیدوارم ازش استقبال کنید!

می خوایم یه تیم والیبال مجازی درست کنیم . یعنی خود بچه های سکوی اولی کادر فنیش باشن.

اول قرار بود خودم بگم هرکی چه پستی داشته باشه! ولی خوب ممکنه یکی دوست نداشته باشه پستشو. بنابر این هرکسی نظر بده و بگه دوست داره چی کاره باشه!(فقط کادر فنی تیم و یا از فدراسیون ،برای بازیکن بعدا تصمیم می گیریم) .

 

پس تا ۲-۳ روز دیگه معلوم کنید تا تیمو مشخص کنیم و اسم پیشنهادیتونم واسه تیم بگید.

 

ممنونم. اگه سوالی داشتید توی نظرای همین پست بگید! اگه همکاری نکنید نمی دونم چی می شه!!

 

   فعلا خدافظ

نوشته شده توسط فریده در ساعت 15:23 | لینک  | 

من همون سالنه بودم
خاکي و صميمي و گرم

 
واسه پاسکاری تیما
قامتم یه بستر نرم

يه عزيز دردونه بودم
پیش این مدیر باشگاه

 
يه نگين سبز خالص
روی انگشتر باشگاه

تا که يک روز تو رسيدي
توي قلبم پا گذاشتي

تکنیکای والیبالو

تو وجودم جا گذاشتی

زير رگبار دریافتت
دلم انگار زيرو رو شد

 
برای پاسای خوبت

همه جونم آرزو شد


تا تو اسپک زدی انگار
نفسم بريد تو سينه

 
داور و پاسورا گفتن
حس عاشقي همينه

اومدي تو ی زمینم
بي بهونه پا گذاشتي

 
اما تا یه توپی اومد
از من و دلم گذشتی

رفتي بااسپک و پاست
سوي روشني فردا

 
منو دل اما نشستيم

چشم به راهت لب باشگاه

ديگه رو خاک وجودم نه توپی مونده نه توری
لحظه هاي بي تو بودن ميگذره با فکر دوری

 
دل تنها و غريبم داره اين گوشه ميميره
ولي حتي وقته مردن باز سراغتو می گیره

ميرسه روزي که ديگه قعر دريا ميشه خونم

اما تو درياي عشقت
باز يه گوشه اي مي مونم

نوشته شده توسط فریده در ساعت 12:31 | لینک  | 

 

 

 

سالنی خواهم ساخت

خواهم انداخت به راه

دور خواهم شد از این فدراسیون

که در آن هیچ کسی نیست که در وقت بازی

قهرمانان را بیدار کند

 

 

سالن از تور تهی

و دل از آرزوی اسپک ها،

 

هم چنان خواهم رفت

نه به داورها دل خواهم بست

نه به سکو

نه در آن تابش تنهایی اسپکران

می فشانند ژل از سر گیسوهاشان

هم چنان خواهم رفت

 

پشت سالن شهری است

که در آن پنجره ها رو به فدراسیون باز است

بام ها جای همه توپهایی است

که به فواره آی کیوی مربی می نگرند

 

دست هر بچه قنداقی شهر،آب نبات چوبی ای است

مردم شهر به یک پاسور چنان می نگرند

که به دو سوت ،به یک لحظه

مربی می فهمد،که پاسور بی حال است

و صدای سوت داور می آید درباد

 

 

پشت سالن شهری است

که در آن سقف رختکن برای قد ما کوتاه است

 

بازیکنان وارث تور و توپ و زمین و نور و تور و توپ و زمیینند 

 

پشت سالن شهری است...

سالنی باید ساخت

 

نوشته شده توسط فریده در ساعت 21:8 | لینک  | 

 

سکوی اول!!!

وبلاگ والیبال!

آره این وبلاگ مال والیباله اما احساس کردم این دفعه واسه این که یه حرفایی رو بزنم خوبه!

گاهی وقتا اون قدر خسته می شی که واست مهم نیست کجا حرفتو میزنی!فقط واست مهمه که شاید!!!!! یه همدرد واست پیدا شه!

 

خیلی وقتا آدم خوشحاله همه چیز که نه ولی خیلی چیزا خوبه!اون وقت زمان زود می گذره! زود زود ... .

ولی بعضی وقتا...!

آره بعضی وقتا که دلت از همه جا گرفته با خودت فکر می کنی چرا؟ چرا همه زندگی خودشونو می کنن؟! چرا هیچکی به فکر من نیست؟

دیدید؟ با ناراحتی من هیچی کم نمی شه.

اون وقتی که می خوای همه چی سریع تموم بشه. اون وقتی که داری از لحظه ها فرار می کنی.اون وقتی که زمین و زمان داره سرت داد می کشه! اون وقته که احساس می کنی اصلا زمان نمی گذره.

 

می خوام داد بزنم .

چرا هیچ کی نمی فهمه چــــــــــــــــــــــــــــــرا؟؟؟؟

چرا وقتی از دار دنیا فقط یه دوستی می خوای که به گریه هات نخنده تازه همه از قبل باهات بدتر شدن!

 

 

گاهی وقتا دیگه کاری از دستت بر نمیاد .این تو نیستی که تصمیم می گیری. باید بشینی و ببینی که چی می شه!باید بشینی و به آدمای دور و برت فکر کنی که چرا کسی به فکرت نیست. نمی دونم دیگه چی می شه خسته شدم. خیلی . نمی تونم همه چیزو اینجا بگم شاید فقط خودم بتونم به خودم کمک کنم.

فقط خودم.

 

 

حالمان بد نیست غم کم می خوریم
 کم که نه هر روز کم کم می خوریم
در میان خلق سر در گم شدم
عاقبت آلوده ی مردم شدم
آ
ب می خواهم سرابم می دهند
عشق می ورزم عذابم می دهند
بعد از این با بی کسی خو می کنم
آنچه دردل داشتم رو می کنم
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی آفتاب 
نیستم از مردم خنجر پرست
بت پرستم بت پرستم بت پرست
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بیگناهی بودم و دارم زدند
دشنه
ی نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمی پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
یک شب دا آمد و بیداد شد
عشق اخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام
عشق اگر این است مرتد می شوم

خوب اگراین است من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم دیگر مسلمانی بس است
من که با دریا تلاطم کرده ام
راه دریا را چرا گم کرده ام
قفل غم بر درب سلولم مزن
من خودم خوشباورم گولم مزن
من نمی گویم که خاموشم نکن
من نمی گویم فراموشم نکن
من نمی گویم که با من یار باش
من نمی گویم مرا غمخوار باش
من نمی گویم دگر گفتن بس است
گفتن اما هیچن شنفتن بس است
روزگارت بادشیرین شادباش
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

آه در شهر شما یاری نبود
قصه هایم راخریداری نبود
وای رسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از درو دیوارتان خون میچکد
خون من فرهادمجنون می چکد
خسته ام از قصه های شومتان
خسته از همدردی مسمومتان
این همه خنجر دل کس خون نشد
این همه لیلی کسی مجنون نشد
آ
سمان خالی شد از فریادتان
بیستون از حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پیشه ام
بویی از فرهاد دارد تیشه ام
عشق از من دور و پایم لنگ بود
قیمتش بسیارو دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پایم بسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود
هیچ کس دست مرا وا کرد؟نه
فکر دست تنگ ما را کرد؟نه
هیچ کس از حال ما پرسید؟نه
هیچ کس اندوه ما را دید؟نه

هیچ کس چشمی برایم تر نکرد
هیچ کس یک روز با من سر نکرد
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما میگریخت

چند روزیست حالم دیدنیست
حال من از اینو آن پرسیدنیست
گاه گاهی بر زمین زل میزنم
گاه بر حافظ تفال میزنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت


ما ز یاران چشم یاری داشتیم           خود غلط بود انچه می پنداشتیم

 

 

ببخشید اگه واسه والیبال اومدید اینجا و اینا رو نوشتم. شاید اینا لازم بود.شاید سر درنیارید چی گفتم چون چیزایی که ازش حرف زدم اصلاً توی محدوده نت و اینا نیست . خیلی خستم. خیلی...!

شاید بیست و هفتم بیام و آپ کنم اما اگه نیومدم مینا جون تو زحمتشو بکش.

 

نوشته شده توسط فریده در ساعت 22:34 | لینک  | 

 

         اندر احوالات جوانان

 

 

این متن یکی از متنای قدیمی ایرانه که چند تا از خبرنگارا که به کازابلانکا رفته بودند از یکی از نویسنده های قرن نمی دونم چندم ایران توی یکی از مکانای قدیمی پیدا کردند.البته بعضی از عباراتش نامفهومه که خود من باکمک گرفتن از مورخان و باستانشناسای کارکشته و مجرب ترجمشون کردم!! (خواهشاً انقد تشویق نکنید من لایق این همه لطف و محبت نیستم)!!!

 

الاخبار من المسابقات البین املل الاشباء

 

دوش به شهری اندر شدیم که آن را کازابلانکا نام نهاده بودند! گویند که آنجا مسابقاتی در حال انجام بودندی که جوانانی خام  رقابت می نمودند. ما به دالانی اندر شدیم و چند جوان را دیدم که نشسته اند و پند های بزرگان را نیوش می کنند. آن چند جوان با خجلت به ما سلام نمودند و برفتند. دیری نپایید که آن جوانان برگشتند ما نیز به پرسش نام آنها پرداختیم که گویند آنها را زادون، کشاورزی، محمودی،نریمان و موسوی نام بودی.و از دور دست ابوالمربیون الشیخ مصطفی کارخانه را دیدم که خرامان به سمت الارض می رفت.{خلاصه: آقای کارخانه با کرشمه به سمت زمین می رفت}

از دالان که پیش رفتیم با بسی رنج و مشقت خود را به ارض بازی رسانیدیم و شادمان خواستیم به تماشای بازی بنشینیم که همی سالنبان{سرپرست سالن} بیامد و ما را به سکوهای مختص رویت بازی هدایت نمود. ما نیز به سمت سکو ها روانه شدیم .که گویی اقوام مغول و تاتار به آن یورش آورده بودند و صندلی هایش هم که به قول شاعر گفتنی چون جگر زلیخا پاره پاره گشته بود. گفتم زلیخا و خاطره ای به ذهنم وارد آمد و برای اندرز جوانانی چون شما ملطوف می باشد. پارسال بهار بود که همگی دسته جمعی به زیارت رفته بودیم و در راه برگشت دختری زیبارخ و مهر روی به دنبال ما به راه افتاد و دنبالمان می آمد و گویی این دل بی مروت به دست و پای ما افتاده بودی.{ پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت—برگشتنی یه دختری خوشگل و با محبت ..با الهام از متن این ادیب بزرگوار سروده شده} حال اینها چه ربطی به زلیخا داشت خودم هم نمی دانم .

 

داور در ساز خود دمشی کرد و بازی آغاز شد. بسیار عجیب بود . آن گوی زیبای زرد و سفید و آبی رنگ با ضربه ای طی الارض می نمود و در ان طرف پنجره نخی ای که در وسط زمین بود فرود می آمد.به یاد اوردم خاطراتی که مادرم از طفولیت بگفتا و گویی با هر ونگ زدن من ام محترم بنده من را به سان آن گوی در دامان پدر پرت می کرده و اینگونه شده که من در دامان پدر فرهیخته خود که از عالمان و دانشندان فرهیخته است و در تالیف کتب پوز همه را به خاک بمالیده  وخود کشفیاتی دارد و دستی در کیمیا گری دارد و الکل را کشف کرد و آخرهم به نام آن رفیق دو رویش رازی ثبت شد ،بزرگ شدم. و گویند که پدر در زمینه طب هم اموری انجام داده بودند و پنی سیلین را روانه بازار کردند که در مجال این بحث نیست در مورد آن سخن بگماریم پس سخن کوتاه می کنیم .

به زوایا و خفایای زمین که نظاره کردیم همانا مربی را به نظاره نشستیم که شاگردان را پند همی بدادی و بگفتی که بازی بی برد بی سود باشد چون مغیلان که تن دارد و سایه ندارد و نه خود را سود کند و نه غیر خودرا.چنان که گفته اند بزرگی تکنیک و تاکتکیتک راست نه گوهر.البته استفاده از لغات اجنبی من باب نفهیم سخن بود و زبان پارسی بسیار فراتاز اینهاست. من که از سخنان وی به اندازه بذر ریحانی فهم نکردم . فی اوسط الارض کنیزانی را دیدم که از نظر من انها را از جنگ با افاغنه به دست اورده بودند. آن ضعیفه ها زمین را تمیز نمودند و برفتند.

 

در کنج زوایا و خفایای پنهان ذهن نداشته خودم درگیر بودم که آن گوی فوق الذکر همچون اجنه و شیاطین به راس من خورد و کمی سرم مور مور گشت اما بعد آن را از برای تحفه برای رفقا در خورجین انداختم که ناگهان احساس کردم قیامت برپا گشته که فهمیدم  تیم ما امتیازواپسین را به دست آورده که خدا خیر وافر به بازیکنان و ابولمربیون مصطفی کارخانه عطا کند. واین شد که تیم ما فزونی یافت بر تیمهای دیگر و این مقام سومی راست که هرکسی را شادمان بینی.

 

سنه ی ۱۳۸۶ هجری شمسی

 

مکتبخانه ی سکوی اول

 

 

                                                                                      متن: الادیب الادبا فریده

 

 

 

 

نوشته شده توسط فریده در ساعت 22:20 | لینک  | 

 

 

تیک تاک...تیک تاک

ثانیه ها می رفتند...

بی رحم تر از آنچه که فکرش را می کردیم

باران می آمد...

قطره ها به شیشه می خورد.

تا دلش از صدای باران آرام می گرفت.

صدایی بی رحم می آمد

تیک...تاک....

ثانیه ها به او می گفتند تو خواهی رفت

ثانیه ها گفتند باران تمام شدنیست.

اما چشمهای همه  خیس خواهد بود.

باران  می آمد...

باران به شیشه می خورد.

 

 

"آن مرد در باران آمد"

 

باران می آمد

زمین و زمان مانده بود بین یک طلوع و یک غروب

 

اما ثانیه ها بیرحم بودند

رفتند واو را بردند.

 

همیشه یادم بود که خوانده بودم:"آن مرد در باران آمد"

باران آمد

 

ثانیه ها رفتند

 

آن مرد در باران رفت....

 

 

 

یه هفته قبل بود. تصمیم گرفتم برم خبرای ورزشی رو بخونم. یه دفعه خشکم زد.

 

                      "ملی پوش بسکتبال کشورمان در گذشت"

 

با تعجب صفحه رو آوردم. باورم نمیشد!

آیدین نیکخواه بهرامی...!  اصلا باور نمی کردم.

واسه یه لحظه تصویرش اومد جلوی چشمم ... . اون لحظه فقط گریه می کردم.

 

 

خدای من مگه می شه؟! یاد اون یرنامه افتادم. اون شبی که با برادرش اومده بود برنامه "یه شب مهتاب" داشت برنامه چند سال دیگه خودشو می گفت. شاید واسه المپیک کلی برنامه داشت. یاد این افتادم که گفت همیشه با برادرش هم اتاقی بوده...!
.

 

آیدین رفت.

 

اگه بود ۱۶ بهمن تولدش بود.

توی یه روز زمستونی به دنیا اومد و توی یه روز زمستونیم همه رو تنها گذاشت.

 

 

نمی دونم شاید من هرچیم بنویسم باز نتونم حالمو بگم.

 

آره! آیدین نیکخواه بهرامی توی صبح جمعه..توی یه هوای بارونی از پیش همه رفت... .

                                      

 

 

 

سلام ای غروب غریبانه دل

سلام ای طلوع سحرگاه رفتن

 

سلام ای غم لحظه های جدایی

خداحافظ ای شعر شبهای روشن

 

خدا حافظ ای آبی روشن عشق

خداحافظ ای عطر شعر شبانه

 

خداحافظ ای همنشین همیشه

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

 

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من

تو را می سپارم به دلهای خسته...

 

تو را می سپارم به مینای مهتاب

تو را می سپارم به دامان دریا

 

 

اگر شب نشینم اگر شب شکسته

تو را می سپارم به رویای فردا

 

 

به شب می سپارم تو را تا نسوزد

به دل می سپارم تو را تا نمیرد

 

اگر چشمه واژه از غم نخشکد

اگر روزگار این صدا نگیرد

 

خدا حافظ ای برگ و بار دل من

خداحافظ ای سایه سار همیشه

 

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم

                                        خداحافظ ای نوبهار همیشه

 

 

 خدا حافظ    آیدین

 

  

 

  

نوشته شده توسط فریده در ساعت 21:59 | لینک  | 

نوشته شده توسط فریده در ساعت 21:13 | لینک  | 

 

این پست طولانیه ولی تا آخرش بخونید نکته داره

 

 

والیبالیزاسیون و روشهای بازیکن تیم حریف آزاری

 

به دلیل عدم تامین جانی لطفا آدمای رسمی و کسایی که توی سابقشون کمتر از 2مورد کم شدن انضباط دارن این پستو نخونن.!!!!!!!!!!

 

 

 

 

سلام خدمت همه دوستان عزیز و عزیزان دوست و دوستانی که عزیزن و عزیزانی که دوستن و عزیزان و دوستان.

 

 اگر یادتون باشه قرار بود یه پست برم و عکس و اینا باشه ولی باور کنید من جونم بالا اومد تا چند تا از عکساشو آپ کردم. فعلا یکیشو داشته باشید تا دفعه بعد.

 

                           

 

 

حالا بریم سر حرفامون.

 

چند روز پیش با چندی از کارشناسان و متخصصان مجرب و مجرد والیبال نشسته بودیم و فکر می کردیم که چرا فوتبال انقد بیخوده(نمی دونم چرا با کارشناسای والیبال برای فوتبال حرف می زدم.)

والیبال با همه خوبیایی که داره یه بدی داره که بازیکناش دعوا نمی کنن! مثلاً تو بازی فوتبال داور مربیو می زنه!مربی کمک داورو شوت می کنه! کمک داور تابلو رو تو حلق دروازه بان می کنه!یه دفعه یه قوطی کنسرو حاوی TNTمیاد توی زمین و می بینی زمین رفت تو فضا!

 

تبصره1:ا توی حاشیه های والیبال این مورد مواد منفجره دیده شده! یک روز بر خانه نشسته بودیم داشتیم بازی والیبال پرسپولیس با گنبدو می دیدیم که یه دفعه یکی از تماشاچیای گنبد یه بمب انداخت تو زمین پرسپولیس که موجب پیوند خوردن عصبای چشم لیبروی تیمشون به حلزون گوش شد! که یکی از بازیکنای پرسپولیسم در اون صحنه ریلکس و دست به کمر وایساده بود و هرهر کرکر به یارو می خندید. (شایدم داشته گریه می کرده)

 

تبصره2: حافظه من یه ذره زیادی خوب کار می کنه ها! قضیه مال دو سال پیشه.

 

آهان داشتیم می گفتیم که والیبال دعوا نداره! حالا ما می خوایم آموزش حاشیه سازی بدیم.

 

البته این روش فقط واسه حاشیه سازی نیست وبعضی از اونا می تونه زمانی استفاده بشه که تیم خستست و از لحاظ بدنی افت کرده! و برد عادی باعث تحلیل بدنی می شه! شروع می کنیم!

 

 

 

 

روش 1-(قابل استفاده برای تیم میزبان) از اسکور برد پرشی استفاده کنید.  یعنی هر 1 امتیازو برای شما 5 امتیاز حساب کنه! در این صورت شما فقط با 5 امتیاز برنده بازی هستید. و می تونید در صورت امکان امتیاز شمار تیم حریفو از کار بندازید. البته کنار زمینم داورا امتیازو می شمردن که شما می تونید تمام برگه های امتیاز تیم حریفو در بیارید و به جاش صفر بزارید که هر امتیازی گرفتن بازم صفر باشه.

 

تبصره: 10میلیون جریمتونو زنگ بزنید خودم می پردازم.

 

 

 

 

روش2-توی بازی تخمه بخورید و پوستشو توی چشم بازیکن تیم مقابل فوت کنید.

 

تبصره: 10میلیون جریمتونو زنگ بزنید خودم می پردازم.

 

 

روش 3- از روش فحش دادن استفاده کنید. می تونید به بازیکن تیم مقابل زل بزنید و بهش فحش بدید البته در این مورد همه فحشی جواب نمی ده و سعی کنید فقط یه کلام مختصرو مفید به یارو بگید:"علی دایی"!!!! و اون طرف تا آخر بازی تو کف این می مونه که چه شباهتی به علی دایی داره

 

 

تبصره1: به بازیکنای بزرگتر از خودتون فحش ندین.

تبصره2-اگه خواستید با مربی درگیر بشید به طرف بگید ناصر حجازی

تبصره3: 10میلیون جریمتونو زنگ بزنید خودم می پردازم.

 

 

روش4- وقتی تیم حریف یه ضربه خراب می کنه با تمام بروبچز تیم به انضمام مربی و تموم بچه محلا بشینید توی زمین و به اون بازیکن بخندید به اندازه ای که دلتون درد بگیره اخطار مخطارو بی خیال. ضایع شدن تیم حریفو عشقه!

تبصره: 10میلیون جریمتونو زنگ بزنید خودم می پردازم.

 

 

روش5-(برای تیمهای بانوان) می تونید از یکی از بازیکنای تیمتون بخواید یه سوسک همراه خودش بیاره! موقع سرویس سوسکو یه جوری به توپ بچسبونید و بفرستید اونور. خیالتون راحت همون لحظه بازی تمومه! فقط آمبولانس دم دستتون باشه که اگه وضع قلبشون خیلی خراب شد خونشون گردنتون نیفته.

 

تبصره1:بعد از این حرکت از تیم مقابل عذر خواهی کنید.

تبصره: 10میلیون جریمتونو با دیه  قتل بازیکنای حریفوزنگ بزنید خودم می پردازم.

 

 

 

 

روش6-وقتی بازیکن تیم حریف در نهایت جوگیری برای اسپک بلند شده و میبینید که پاش تا نزدیکیای تور اومده بند کفش یارو رو به تور گره بزنید و با هم تیمیا و همون بچه محلا بشینید و به بازیکن تیم مقابل بخندید.

 

تبصره1: توی این روش سرعت خیلی نقش مهمی رو ایفا می کنه و باید باسرعت هرچه تمام تر بند کفش طرفو گره بزنید. می تونید این کارو به بازیکنای سرعتی تیمتون واگذار کنید.

تبصره2:بعد از این روش به هبچ وجه از بازیکن تیم حریف عذر خواهی نکنید.

تبصره3: 10میلیون جریمتون و اگر بازیکن دچار نقص عضوشد دیه بازیکنو زنگ بزنید خودم می پردازم.

 

 

 

روش7- این روش در علم والیبال شناسی پاپوشیزاسیون یا پاپوشولوژی هستش که من الان واستون توضیح میدم.

بازیکنای تیم حریفو شناسایی می کنید و اگر بازیکن کلیدی داشتن که تازه ازدواج کرده باشه این روشو اجرا کنید.

اول از همه یه بچه در حد 3-4 سال گیر میارید و یه آدامس بهش می دید. بعد به بچه فوق الذکر می گید که وسط بازی بیاد و به اون بازیکن بگه که باباجون دلم واست تنگ شده!! مامان گفت شب شام خونه مادر بزرگ دعوتیم یادت نره بیای!!!  و چند ورز بعدش با بچه محلا و هم تیمیا برید دم در دادگاه خانواده بشینید و به اون بازیکن بخندید.

 

تبصره1:این روش واسه شما فایده ای نداره! آخه با نابود شدن بازیکن کلیدی تیم حیف چه دردی از شما دوا میشه؟ یعنی انقد نامردین؟ واقعاً که !خجالت داره!

 

تبصره2:حتی الامکان سعی کنید اون بچه با بازیکن مورد نظر شباهت داشته باشه.

 

تبصره3: وقتی درفتید دم در دادگاه نذارید کارشون به طلاق بکشه و قضیه رو بگید و طرفینو آشتی بدید. وگرنه اینا طلاق بگیرن من مسولیتشو گردن نمی گیرم .

 

تبصره4:در صورت آشتی نکردن طرفین ریش خود را گرو بگذارید.

تبصره5: 10میلیون جریمتونو زنگ بزنید خودم می پردازم.(مهریه زن اون بازیکنم به نرخ روز حساب کنید. ما که ضرر کردیم مهریه اونم بپردازیم بره پی کارش.)

تبصره جامانده: بعد از انجام این ماموریت از کودک فوق الذکر تشکر کنید و در صورت امکان یک تخم مرغ شانسی بهش بدید بعدش یکی بزنید پس گردنش تا دیگه نامردی نکنه!

 

 

روش 8- به تماشاچیای تیمتون بگید یه پوست موز بندازن زیر پای لیبروی تیم حریف.

 

تبصره1:به تماشاچی بگید قبل از خوردن موز دستاشو با آب و صابون بشوره تا مریض نشه! آخه حیف نیست تماشاچی به این خوبی و باحالی رو از دست بدین؟ 

 

تبصره2:با بچه محلا لیبرو رو برای درمان ببرید.

تبصره3: 10میلیون جریمتونو زنگ بزنید خودم می پردازم.

 

 

خوب اینا روشای من بود. اگر شما هم روشی سراغ داشتید می تونید بگید تا اضافه کنم و یه کتاب به نام 101 راه برای ذله کردن تیم حریف بنویسیم.

 

پس حساب کنید ببینید هرکس باید چه قدر جریمه و دیه بده که دم آخری خودم واسش بپردازم. دیگه می خوام با توشه پر از این دنیا برم. می دونید که قرار شده عزرائیل  هروقت خواست بیاد تک زنگم بزنه و بعدش دیگه من می میرم. نه گریه نکنید. من اگه جونمم بگیرن روحم هنوز همینجاست.

 

خلاصه این که خیالی نیست اگرم بازیکنای حریف خواستن شکایت کنن بگین شکایتو دایورتش کنن روی من و من به جاتون جریمه بشم.

 

به هرحال این بود تحفه سبزی برگه درویش(دو سه تا کلمش فک کنم پس و پیش شد.)

 

 حالا اینا که تمامش شوخی بود و ما می دونیم که والیبال هیچ وقت چنین مسائلی مثل بازی ناجوانمردانه و اینا نداشته پس با همه اینا اگه جدی فکر کنیم می بینیم که والیبال بازم قشنگ ترین ورزشه! خیلی کم حاشیه داره و هیچ وقت از این مواردی که توی فوتبال هست توی والیبال نیست و این دور از جدال بودن یکی از هزاران قشنگی ورزش والیباله.

 

و هدف این پست این بود که بگم فوتبال ورزش بیخودیه!

 

 

 

 

 

 

برقرار و پایدار

 

بای.

 

نوشته شده توسط فریده در ساعت 21:0 | لینک  | 

نمره بیست کلاسو  نمی خوام                     بهترین اسپک و پاسو نمی خوام

مک لاچین اسپنسر کاپیتانو                           اون که جاش توی کوباستو نمی خوام

چشای یه کمی شیطون ننمی خوام               هیچ جا رو به غیر ایرون نمی خوام

 

 

من تو رو می خوام تو رو می خوام اونا رو نمی خوام

من مال این آب و خاکم غریبا رو نمی خوام

 

روسی با قد رعنا نمی خوام                       برزیل و حتی گیبا نمی خوام

....

بی شما من دیگه ورزش نمی خوام             من دیگه مقام و ارزش نمی خوام

اگه روزی این تیمو یادم بره                         دنیا رو با همه حرفش نمی خوام

بی والیبال من بهشتو نمی خوام             اون موقع من سرنوشتو نمی خوام

یکی پرسید اگه  آخرش نشه                  حتی این خیال زشتو نمی خوام

 

از خدا یه تیم تازه نمی خوام                      اونی که اند بدنسازه نمی خوام

من فقط واسه این تیم می نویسم             واسه اینم اجازه نمی خوام

 

 


مک لاچین اسپنسر  کاپیتان تیم کوباست.

من تو رو می خوام خطاب به ایرانه.

بدیشو به خوبی خودتون ببخشید. 

نوشته شده توسط فریده در ساعت 21:17 | لینک  | 

سلام.

بی مقدمه می ریم سر نظرات.

 

 مینا

منصور زادون : يه كاپيتان فوق العاده! حتي يه ذره هم مغرور نيس. ميميرم واسه سرويس زدنش!
تيم: 12 نفر از بهترين بچه هاي ايران. بهترين ها!
خب البته من اين فرصتو از دست دادم ولي اگه مي خواستم كسي رو ببينم ... نمي دونم. همه. مخصوصا 16 و 7و 18
7منصور زادون از وبلاگ هويج خوشش آمد و با ملاقه بر سر نويسنده اش كه مينا باشد كوبيد.
7فكر مي كنم آبي باشه.
7پيام : به خدا تقصير من نبود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

عبدالرضا عليزاده: اگه نبود تيم هم وجود نداشت.هرچي بگم باز كم گفتم.
عبدالرضا عليزاده از هويج در آبگوشتي كه با ملاقه هم مي زد خوشش آمد و يك كاسه هم به من داد.
اونم آبيه.
پيام: مواظب باشين ديگه سرما نخورين و هيچوقت از تيم پگاه جدا نشين :D

صابر نريمان نژاد: رفته پگاه پيش رفيق عزيزش عليزاده.طفلي مجبوره هميشه آروم باشه. اگه نباشه چشم غره هاي آقاي كارخانه رو چه كنه؟
مينا در مزرعه در آمل با ملاقه هويج مي كاشت كه نريمان نژاد را ديد.
قرمز
پيام: جون هر كي دوس داري اون گردنبندو درآر!

سيد علي سجادي: توي زمين هميشه آرومه. نميدونم آقاي محتشميان چرا پشت سرش حرف ميزنه. به نظر من فوق العاده ست! حرف نداره!
علي سجادي از هويجي كه در كنار جوجه كباب بود خوشش نيامد و آن را با ملاقه به درون ظرف آبگوشت مينا انداخت.
سبزه
پيام: مرسي بابت اون ضربه اي كه با توپ زدين پاي چشم اون بچه ايتاليايي!!!!!!!!!!!!!!


ننه بلقیس

سید محمد موسوی عراقی (پسونده خو دمم همینه)
2)صبور،سنگین کسی که هم الگوی ورزشی خوب وهم الگوی اخلاقیه نمونست
3)غیور،مصمم (کار نشد نداره)همبسته
4)اقای محمودی چون هم اقای موسوی رو دیدم و هم اقای شهرام محمودی هم مثله اقای موسوی صبور،و...
5)اقای موسوی امیدوارم اشپز خوبی باشید تا با ملاقه اش هویج و هم بزنید تا ته نگیره(جمله دیگه ای تو ذهنم نیومد)
6)سبز چون من هم خودمو چون سسیدم سبز می بینم فک می کنم ایشون هم سبزه
7)خوب درکش که مشکله همون هومن خودمون بد 3 4 روز پیامامو می خونه ولی
همه ما را ناخدا نمی کنند ملوان هم می توان بود برای همه ما کاری هست کارهای بزرگ کارهای کمی کوچکتر و انچه وظیفه ی توست چندان دور از دست رس نیست با بودن باختن اندزه ات نمی گیرند هر انچه هستی بهترین باش ارزومند ارزوهای طلاییت یکی از هزاران هم وطنی که ارزوی شاد کامی و موفقیتت را دارند


pat

1.آرش کشاورزی
2.آخر تیپ
3.بهتر از این نمیشه
4.آرش کشاورزی
5.من با عشق ملاقه و هویج را به او تقدیم کردم
6.بنفش
7.دوستت دارم


A.K

1. آرش كشاورزي
2.دمت گرم
3. ايول
4. آرش كشاورزي.
5. آخه هويج مگه ميشه من با ملاقه بزنم تو سر اون.
6. آبي ، ولي خودم قرمزه دوست دارم!!!!!!!!!
7. اگه خوند بدونه من يكي از طرفداراي دو آتيششم


فاطی:
1-شهرام محمودی
2-پسر خوشگل تیم
3- تا همیشه سرفراز باشید
4-شهرام محمودی
5- فاطی با ملاقه زد تو سر خودش چون شهرام داشت هویج میخورد
6- سفید
7- خوشگله آبشارات تکه


فهیمه:
۱-منصور زادون
2-کاپیتان با آتیه ی تیم
3-امیدوارم بزرگ بشن
4-منصور زادون
5-فهیمه ومنصورو هویج و ملاقه به تو چه؟
6- بنفش بادمجانی
7-تو خودت نمره 20 تو مثل هیچکسی نیستی


 

ساغر

۱-آرش کشاورزی

۲-معرکه های پرخطر(مسابقات جهانی)حریف پهلوون می خواد × تجربه های پیری رو با جرئت جوون می خواد

۳-قهرمانان ای دلیران اسمتون زنده می مونه شما اعتبار این خاک افتخار تو دستاتونه

۴-آرش کشاورزی

۵-آقای کشاورزی با ملاقه ساغر هویج ها رو بردار.

۶- رنگین کمونه

۷- موفق باشی .


 

 

خوب یه ذره دیره ولی سلام .

 

خوب قرار بود نظر خصوصی بدید واسه من و به سوالای من که توی پست قبل مطرح شده بود جواب بدید. مرسی از همتون که احترام گذاشتید و شرکت کردید. واقعاْ از همتون تشکر می کنم.

حالا نظر خودم.

۱-آرش کشاورزی

۲-تو یه اسمی که همیشه می مونه تو خاطراتم  تو گذشتی و پریدی من هنوز تو ماجراتم

۳-بهترین تیم ورزشی که تا حالا دیدم

۴-دست رو دلم نزار که خیلی خونه

۵- فریده در حال هویج خوردن بود که با اسپک زدن کشاورزی از خوشحالی ملاقه رو خورد.

۶-آبی آسمونی

۷-یک به اضافه يک مي شود دو. من به اضافه تو مي شويم تو. دو منهاي يک مي شود يک. تو منهاي من مي شود تو. به خاطر همين است که فکر مي کنم موجوديت من در همان دايره کوچک زير علامت سئوال خلاصه مي شود و تو چه بدون من چه با من هميشه تو مي ماني!!!!!!!

نوشته شده توسط فریده در ساعت 21:10 | لینک  | 

سلام.

 

اینجا یه سری تغییراتی کرده. قالبش هنوز یه ذره گاف داره ولی درست می شه.

حالا فکر نکنید من اسم اینجا رو گذاشتم باشگاه هواداران هول ورم داشته و کلاس گذاشتما! نه به خدا اینجوری بیشتر دوست دارم. اینجوری بیشتر معلوم می شه باهمیم. تازه اگه یه وقت کسی واسه تیم چیزی گفت یا خدایی نکرده جایی بی احترامی دیدیم با هم حمله می کنیم. باشه؟؟

خوب حالا که اینجا باشگاه شده! یعنی من خودم همینجوری اسمشو گذاشتم باشگاه و هرکی عشقش کشید قبول کنه هرکیم عشقش نکشید. این نکشیدن عشقش بخوره تو سر مربی کوبا! آهان داشتم می گفتم حالا که باشگاه شده گاهی یه فعالیتای خیلی یخمکی در این زمینه حمایت و اینا خواهیم داشت.شما هم اگه فعالیت جالبی به ذهنتون رسید بگید جمعی انجامش بدیم. (غیر از نیمرو کردن و تاکسیدرمی کردن و آب پز کردن بازیکنا البته چون من حوصله حبس ندارم. تازه به خاطر ضرب و شتم گاییچ با وثیقه اومدم بیرون)

 

حالا یکی از این فعالیتا اینه که هرکسی در مورد بازیکن مورد علاقش به این سوالا جواب بده تا توی پست بعد به اسم خودش اینجا ثبت کنیم. البته جواباتونو به صورت نظر خصوصی توی همین پست واسه من ارسال بنمایید. خدا رو چه دیدید شاید افراد مهمی اینا رو خوندنا!!!

چارروز دیگه می شیم پستچی جون شما هرکی نامه داشته باشه میاد می گه ببر دست فلانی بده!! نه آقا جون سوالای منو جواب بدین.

 

۱-اسم بازیکن مورد علاقه:

۲-یه جمله در وصف بازیکن مورد علاقه:

۳-یه جمله در وصف تیم:

۴-اگه قرار بود یه بازیکنو از نزدیک ببینید ترجیح میدادید کی باشه؟

۵-با اسم بازیکن مورد علاقتون+ ملاقه+اسم خودتون+ هویج یه جمله بسازید(جملتون توهین آمیز باشه من می دونم و شما)

۶- اون بازیکن از نظر شما چه رنگیه؟

۷- اگه قرار باشه اون بازیکن الان اینا رو بخونه الان چه پیامی واسش دارید؟

 

هرکی دلش خواست اینا رو جواب بده شماره سوالو بنویسه بعد جوابشم بنویسه به صورت پیام خصوصی بفرسته واسم. به کسی توهین نکنیدا!!!

 

درضمن اگه کسی شعر- داستان- مثنوی- غزل -قصیده-رباعی-قطعه ادبی واسه بازیکنا گفته بود خریداریم.

 -

 

اگه استقبال نکنید میرم معتاد میشما. شوخیم ندارم.

 

 

اینم ناچیز بیوگرافی ای که ما از این بازیکنا به دست آوردیم. خدا منو مرگ بده که دیگه به کسی قول بیخودی ندم.

به خدا از همتون واقعاْ واقعاْ واقعاْ معذرت می خوام اگه کمه ولی اگه فحشی چیزی خواستید بهم بدید حتی المقدور تو دلتون بدید. آخه من واسه این که در راه به دست آوردن این بیوگرافی و البته به دست نیاوردن هیچ اطلاعاتی ضربه روحی حوردم حساس شدم. چیزیم نگیدااااااااااا.

 این توضیحایی که بالای هرعکسی نوشتم نظرات خودمه. فکر نکنید نقل قوله ها

منصور زادون.

 خداییش بازیکن خوبیه .به نظر من یکی از محبوب ترین بازیکنای تیم ملیه. درسته که توی این دوره از مسابقات به خاطر مصدومیتش حضورش مثل دوره های قبل نبود ولی بازم همه قبولش داریم. اصلاْ ژستو دارید؟کاپیاتانه دیگه.

 

 

متولد ۱۵ آبان ۱۳۶۵

قد:۲۰۵

تكيه كلام: جان بچه ات انجام بده.

علایق: ورزش . کتاب . موسیقی . سرعت

مهارتهای شخصی: گرفتن مگس رو هوا . پرش از رو جوب . نخ کردن سوزن . راه رفتن رو اعصاب . جرزنی

آرش کشاورزی

بازیکنی که من هنوز اندر کف اینم که بقیه بهش چپ چپ نگاه کردن! و یه موضوع دیگه هم که اندر کفش هستم اینه که این که به بازوش می بست چی بود. اگه کسی جوابشو بده ممنون می شم.این عکسم با قیافه الانش فرق داره ها. به نظر من که فرق داره.

 

 

متولد ۲۷ بهمن ۱۳۶۵

قد:۱۹۸

تکیه کلام:باز تو شروع کردی؟

آرش کشاورزی قبل از این که والیبالیست حرفه ای بشه فوتبال بازی می کرده. . بچه اسلامشهره و از کانون والیبال اسلامشهر وارد والیبال شده. مربیاشم آقایان وادی و علیزاده بودن. اولین تیمش شهرداری اسلامشهر  بوده. کسی که به قول کاپیتان تیم شرور ترین عضو تیمه.

 

علی سجادی:

اصلاْ توی یکی از بازیا اسپکش رفت تو چش و چال یکی از بازیکنا حریف من یکی که حال کردم.ای ول ای ول سجادی رو ای ول

متولد ۱ شهریور ۱۳۶۷

قد:۱۹۴

توی آموزشگاهای فارس و تیم دنا بازی می کرده. اسم مربیاشم  آقایون سجادی ، يموتی فر - هادی زاده - ابراهيمی  بوده. اسم پدرش سید جباره. با لهجه قشنگ شیرازی حرف می زنه. عاشق عاشق جوجه كباب همراه با آب ليمو. تکیه کلام: دقیقاْ . کتابای تاریخی و فیلمای اکشن و موسیقی پاپ رو دوست داره.از بین ورزشای دیگه هم اهل فوتباله.

 شماره شناسنامه: 6179

سید محمد موسوی عراقی:

 

کلی با سرویساش حال می کنم. از بس تو این وبلاگ همه ازش تعریف کردن من که کف کردم.گردنبندشم خیلی خوشگله.

 

 

متولد سال۳۱ مرداد۱۳۶۶

 

قد: ۲۰۳

نام پدر:سيد حميد

شماره شناسنامه:3127

بازیکن خوب دزفولی تیم ملی. بازیکنی که همونطور که خیلیا متوجه شدن خیلی جدیه!

زیر نظر مربیایی از جمله آقایون جمالپور - قوچ - جعفری و موسوی  کار کرده!البته اولین تیماش تیمای نوجوانان - اموزشگاهی - دسته يک باشگاهی و لوله سازی بوده.

ازبین ورزشای دیگه فوتبالو دوست داره. موسیقی پاپ گوش میده. غذای مورد علاقش کبابه. رمانم می خونه از کتابا.

 

دیگه آمار من بدبخت از این ۴ بازیکن در همین حد بود و بس! گفتم از ۴ بازیگن یعنی همه نبود. اگه از بازیکن دیگه ایم اطلاعاتی خواستید بگید.اگه تونستیم کمک می کنیم.

 ماه رمضون سر سفره افطار و سر نماز منو یادتون نره ها!حتماْ منم دعا کنید.

 

خوش باشید..

 

دوست کوچیکتون   فریده

 

نوشته شده توسط فریده در ساعت 16:53 | لینک  | 

 

سلام.

احساس کردم باگذشتن یه مدت از افتخارات والیبال غرور ملیمون دوباره فراموش شده.

احساس کردم وظیفمه اینجا اسم ایرانو داد بزنم.

احساس کردم هنوز باید بگیم:  بچه ها متشکریم

احساس کردم که من ایرانیم و درکنار این که واسه والیبال می نویسم. باید بگم ایران. چون بچه های این تیما توی این خاک بزرگ شدن

پس این آهنگو واسه ایران گذاشتم.

بعد عکس گذاشتم.

بعد هم بیوگرافی میزارم اگه کسایی که قراره کمک کنن کمکم کنن. اگه کمک نکنن که نمی دونم چی میشه.

آهنگو گوش کنید بد نیست.

 

نوشته شده توسط فریده در ساعت 22:3 | لینک  | 

اینم یه گوشه از استقبال از بچه های تیم نوجوانان توسط خانواده هاشون.



اما به نظر من اگه هزار تا تیم نوجوانان و جوانانم بیادا این تیم نمی شه.(یعنی تیم جوانان این دوره)

 

 

 

 

اینم مستر سال افزون. بنا به درخواست یکی از دوستان عکسشو گذاشتم

نوشته شده توسط فریده در ساعت 0:32 | لینک  | 

 

خیر مقدم ای ظفرمندان با ایمان        قهرمانان غیور کشور ایران

نوشته شده توسط فریده در ساعت 23:37 | لینک  | 

به نام حق

 

ای نوجوان ایرانی پاینده باشی. به زمین رفتی به زمینی کوچک در مقابل وسعت آب و خاکت .  به زمین رفتی زمینی که چشم دنیایی به آن بود. زمینی که ملتی با دلهای لرزان به آن چشم دوخته بودند تا ببینند با قامت رشیدت بازهم ایرانی بودنت را ثابت می کنی.

پاینده باشی تو که دنیایی را در دستانت داشتی . دنیایی که به مردم آب و خاکت تقدیم کردی. تو دنیا را در دست گرفتی و به همه نشان دادی که در این زمین کوچک خودت را اسیر نخواهی کرد تو در این زمین بودی اما پر کشیدی و دانستی که مردم ملتت الان دعای خیر را بدرقه راهت می کنند. تو ثابت کردی که  از خاک رستم آمده ای از کشور پهلوانان از سرزمین غیوران آمدی. از میان باغ لاله های پرپر آمده ای تا پرچم سه رنگت در آسمان به اهتزاز در بیاوری. ای نوجوان آریایی شایستگیت را به جهانیان ثابت کردی با دلاوریت با قدرتت که جهان را مقهور آن ساختی اشک شوق را بر گونه مردم نشاندی!  و چه زیبا بود لحظاتی که حریفان از پشت تور نگاه می کردند و می دانستند که ایرانی همیشه سر فراز است.

 

آفرین بر تو ای نوجوان ایرانی !

حالا تو بر سکوی اول  ایستاده ای . جایی که روی زمین نیست. آن لحظه ذهنت می رود به ان بالا ها ! به سمت خدایی که این قدرت را به شما داد . خدایی که خواست پس از جوانان رشیدمان ، نوجوانانمان را در روی یکی از سکو ها و ان هم سکوی اول جهان ببینیم.

و ما تمام مردم این سرزمین و به خصوص ما نوجوانان افتخار می کنیم به این که همه می دانند که موفقیت اسیر سن و سال نیست و کسانی هستند که از اول راه توجه دنیایی را به خود جلب می کنند.

 

 

 

اینجا سکوی اول است!  سکوی اول      س ک و ی ا و ل

­­­­­­­­­­­­____________________________________________________________________

 

 

 

 

 

من و تو ای هم وطن ما عاشقونه باید اینجا بخونیم تنها و تنها واسه ایران فردا

 

ایرانم ایران ایرانم !ایرانم که از تو دارم! این جانم جانم فدایت می خوانم پاینده بادی ایرانم

 

چه ساده و چه بی ریا نشسته مهرش تو سینه ها

تو سینه من و شما که دور بریزیم کینه ها

که عاشقونه فریاد بزنیم

ایرانه سرزمین ما

 

 

 

اینا همه مقدمه هایی بود برای بیان ذره ای از احساسی که من امروز دارم. امروز من انقدر خوشحال بودم که روی زمین نبودم. اول از همه باید خدا رو شکر کنیم.

 

خوشحالم که سکوی اول ما بهانه ای شد برای این که  به  نوجوانانمون تبریک بگیم که اجازه ندادند سکوی اول به کشور دیگه ای برسه. امروز به اسم اینجا دلگرم شدم. امروز فهمیدم قشنگ ترین اسمو واسه اینجا گذاشتم. من امروز فهمیدم که ایران هنوز ایرانه.

 

و تبریک و بازم تبریک بی نهایت. من نمی تونم احساسمو بیان کنم. واقعاً والیبالیستای ما  امسال گل کاشتن. پس من نمی تونم احساسمو در باره قهرمانی امروز و مقام سومی جوانان بگم.

 

 

اما نوجوونای ما 5شنبه برمی گردن ساعت1 بامداد. بیاید یه قراری بزاریم. ما که نمی تونیم بریم استقبالشون. ولی من تصمیم گرفتم اون شب یه جشن کوچولو همین جا واسشون بگیریم. ولی این بستگی به شما داره چون که من که نمی تونم تنهایی کاری بکنم . البته ممکنه که از شبکه سه مستقیم پخش بشه و در صورت پخشش این جشنو قبل از اون تموم می کنیم که هر کی خواست بره ببینه.

خوب برنامه ما از این قراره که ساعت 30/11 چهارشنبه شب من اینجا یه پستی می زنم. همه بچه هایی که لطف دارن و مدام از این وبلاگ بازدید می کنن و نظر میدن همون ساعت تشریف میارن توی اینترنت خوب اول اینکه نظر میدن تا من بدونم که کیا اینجا بودن و این وبلاگ یه مزیت خیلی خوبم قراره پیدا کنه و همینجوری معمولی فعالیت نمی کنه و قراره در آینده یه اتفاقاتی واسش بیفته. و یکی از این اتفاقات اینه که یکی از بازیکنا قراره در مورد این وبلاگ راهنماییمون کنه و قراره یه کاریم انجام بده! که بیشتر از این در موردش توضیح نمی دم. یه اتفاق مهم دیگم هست که می خوام سور پرایز بشید پس نمی گم. خوب پس خیلی فرقه بین کسایی که اون شب توی جشن اینترنتی ما شرکت می کنن با کسایی که می گن بیشین بینیم بابا. خوب پس شما اون موقع میاید توی وبلاگ که ما اینجا اینقد ادعا داریم حداقل یه جشن در حد توان خودمون توی اینترنت بگیریم. خوب این که از این  . ولی دوستانی که مسنجر دارن از یه راه دیگه هم میتونن که البته وبلاگ سرجای خودش ولی اونا خوب یه جشن بهتریم دارن که اون کنفرانسیه. و این جوریم هست که شما باید منتظر خبرای بعدی من باشید تا یه آی دی مخصوص همین کارو بهتون بدم تا ADDکنید و اون شب به امید خدا در کنار هم یه فضای شادی رو داشته باشیم.  اما یه لطفی بکنید کسایی که می خوان توی این نیمچه جشن اینترنتی ما باشن حتما حتما حتما توی نظرات یا از طریق ایمیل به من اعلام کنن و بگن که توی وبلاگ هستن یا مسنجر یا هردو انشالا . خوب این طرح من بود اگه خوشتون اومد و کسی اعلام آمادگی کرد که خوشحال می شم ولی اگه خوشتون نیومد حتماً تقصیر من بوده دیگه!.

 

خوشحال می شم که باهم باشیم تا بتونیم یه فضای شادی رو داشته باشیم .

 

 

خدا نگهدار. به امید دیدار

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط فریده در ساعت 21:8 | لینک  | 

سلام

تعجب نکنید! اشتباهم نمی کنید....من فریده هستم به ظاهر مدیر این وبلاگ ولی در واقع هیچ کاره و شرمنده اخلاق ورزشی همتون.

من یه مدته نیستم... البته من اونقدرا مهم نیستم که نبودنم باعث تغییری در اینجا بشه! اما مهم اینه که نبودم! ببخشید من خیلی نا راحتم درسته که صبح راهیابی تیم ملی نوجوانانمون به فینال واقعاْ خوشحالم کرد اما اونم چند لحظه بود و بعد دوباره یاد خیلی از مسائل ناراحت کننده افتادم! امیدوارم درک کنید!

 

خوب من بیوگرافی بازیکنا رو نمی دونم چه جوری بزارم در حالی که خودمم اطلاعات دقیقی در موردشون ندارم .مگر این که قانع باشید و به اطلاعات در حد مختصر فعلا بسنده کنید تا اگه احتمالا بعدش اطلاعات کاملی گیر آوردم بزارم واستون. فعلا هم ثبت موقته و دارم از اینور و اونور واستون مطلب گیر میارم! تا ببینم چی می شه!!

 

بازم این افتخار بزرگ تیم نوجوانانو به همتون تبریک می گم!

 

نیمه شعبانم به همتون مبارک باشه!

راستی گفتم شعبان یادم اومد این مجتبی شعبانم بازیکن خوبیه ها!!!

 

مجتبی شبان یکی از مهره های خوب تیم ملی

 

اشکان درخشان کاپیتان تیم ملی

 

 

نوشته شده توسط فریده در ساعت 11:16 | لینک  | 

سلام

 

اول از همه خوشحالم که همچین دوستای خوبی پیدا کردم. دوماْ اینکه اگه نظری دادید یا ایمیلی زدید که در جواب دادنش کوتاهی کردم منو ببخشید. چون واقعا سرم شلوغه. در ضمن چون که بعضی از نویسنده ها وقتی آپ می کنن به اسم من می خوره هرکی آپ می کنه لطف کنه و اخر پست اسم خودشو بنویسه تا من شرمندش نشم. مطلب خاصی پیدا نکردم و فعلا دنبال بیوگرافی بازیکنا هستم اگه کامل بشه میزارم همین جا ولی فعلا چند تا عکس واستون دارم.

 

 

 

 

 

 

 

قربان شما...فریده

نوشته شده توسط فریده در ساعت 20:33 | لینک  | 

سلام سلام صدتا سلام.

 

 

حالتون که خوبه؟ اگرم خوب نیستید به من چه(منظورم اینه که دکترو واسه همین مواقع گذاشتن.البته اگه از آمپول نمی ترسین.)

تا امروز هی میومدم گاهی 4تا عکس می زاشتم و می رفتم ولی امروز دیگه اومدم مثل آدم یه چیزی بنویسم و برم.دیگه تابستونه و دیگه دیگه.و… . خوب پست رسمی اول معرفی نویسنده وبلاگه. البته نه اینکه فکر کنید همه پستا در مورد خودمونه ها نه اون که تو وبلاگ شخصیمه. ولی این واسه اینه که بدونیم هر نویسنده ای چی کارست و چه تیریپیه.پس بعد از این که من این پستو رفتم نویسنده های دیگم در اولین فرصت یه چیزی تو همین مایه ها ولی در مورد خودشون می نویسن. شروع می کنیم.

 

 

نام :فریده

 

نام خانوادگی:من نمی گم ولی اگه بقیه خواستن بگن اجباری نیست (اینا همه فامیلیم نبودا)

 

تاریخ تولد:2/8/1370

 

محل زندگی: کاشان

 

رشته تحصیلی:با اجازتون امسال اولو تموم کردیم . رشته نداریم .البته رشته آشی موجوده.

 

محل تحصیل: می گن تو مدرسه فرزانگان کاشان درس می خونیم.

 

علایق:تکواندو ،ژنتیک،کامپیوتر،والیبال و…

 

بارزترین خصوصیت اخلاقی:خودم فکر می کنم شوخ بودنم باشه(البته یه مدتیه دیگه نیستم)

 

نقطه ضعف:خیلی وقتا واسه غرورم خودمو به درد سر انداختم.

 

نقطه قوت: این که گاهی وقتا نمی تونم بکشم.  جون شما نمی تونم یعنی اصلا پا نمی ده.خجالتو می گم گاهی وقتا نمی تونم خجالت بکشم. یعنی منظورم اینه که خجالتی نیستم بابا!!( البته به نظر خودم نقطه قوته)

 

 

شیرین ترین خاطره:خیلی هستا ولی نمی شه همه چیزو همه جاگفت که. بعدا می گم

 

تلخ ترین خاطره:یه تصادف بود.

تلخ ترین خاطره ایم که به اینجا مربوط می شه باخت تیم ملی نوجوانان به ایتالیا بود که مال دوسال پیشه.خیلی حالم گرفته شد به حدی که مسابقه خودمو فرداش باختم.(حالا چه مسابقه ای بود.بعدا می گم)

 

 

خواننده مورد علاقه:خیلی هستن ولی فریدون فروغی،رضا صادقی و شادمهر و آرش دلفان خیلی خوفن.

 

یه شعر قشنگ:

 

به که می انديشی ؟

کيست در زاويه دید دو چشمان چنان جنگل تو؟

که عميق است و پر افسون و غمين

از تو بيزارم و از آنکه در اعماق خيال تو کند رقص وجود

از تو بيزارم و از بود و نبود

 

یه متن از یه آهنگ مورد علاقه:

 

پشت این پنجره ها دل می گیره / غم و غصه دلو تو می دونی / وقتی از بخت خودم حرف می زنم / چشام اشک بارون می شه تو می دونی / عمریه غم تو دلم زندونیه / دل من زندون داره تو می دونی / می خوام امشب با خودم شکوه کنم / شکوه های دلمو تو می دونی / بگم ای خدا چرا بختم سیاست / چرا بخت من سیاست تو می دونی...

 

 

تکیه کلام:من تکیه کلام خاصی ندارم ولی همیشه وقتی یه نفر یه حرفی می زنه که ناامید کنندس و می خوام یه نمه مسخرش کنم می گم خسته نباشی واقعاً.

 

 

نحوه آشنایی با والیبال جوانان:

 

اردیبهشت 84بود فک کنم که یکی از دوستام هی تعریف یکی از بازیکنا رو می کرد.مام گفتیم ببینیم قضیه چیه.ساعت بازی رو ازش پرسیدیم و رفتیم دیدیم . دیدیم نه بابا خیلی بازیشون باحاله ولی من طرفدار یه بازیکن دیگه بودم. فرداش بهش گفتم که نه اون بهتره بعد یه ذره بحث کردیم که کدوم یک از این دوتا بازیکن بهتره و آخرش به این نتیجه رسیدیم که هر12تاشون خوبن. (بحثمون فقط سر 2نفر بود حالا چه جوری به 12 رسیدیم خدا داند.).

 

خوب اگه یادتون باشه چند وقت پیش اسم نویسنده وبلاگو یه اسم دیگه نوشته بودم . گفتین هدفتو از این کار بگو. خوب هدفم ازاین کار این بود که هرکسی به اسم بازیکن مورد علاقش نویسنده بشه.البته نه اینکه بقیه رو گول بزنیم. ولی به نظرم این جوری صمیمیت بین بچه ها بیشتر می شد. ولی خوب بی خیال. ولی هرکسی اسم بازیکن مورد علاقه اصلیشو می گه.فقطم یه نفر. بایدم حتما بگید.

 

 

بازیکن مورد علاقه:آرش کشاورزی.

  

 

                                

 

 

 

خوب حالا یه ذره توضیح در مورد خودم:

 

اصلیا رو که گفتم ولی چن تا چیزی می مونه.این که من والیبالیست نیستم.نه این که بازی نکنم رشته ورزشی مدرسم والیباله.ولی توی تیم والیبال و اینا نمی رم زیاد چو ن که رشته اصلی خودم یه چیز دیگس و اونم تکواندوه واقعا تکواندو رو دوست دارم. عاشق ماشینم و کلا با ماشین حال می کنم. البته زیاد ماشین دستم نمی دن.ولی خیلی دوست دارم و به خاطر همین از دوسال پیش رفتم دنبال یاد گرفتنش درسته گاهی وقتا سوتی دادیم تو رانندگی ولی خیلی دوست دارم.

 

 

به هر حال هدفم از ساختن این وبلاگ جمع کردن یه عده هرچند کمی از بچه های والیبال دوست دور هم بود و این که مثل بقیه همش به فوتبال فکر نکنیم. امیدوارم با من همکاری کنید.16تیر هم که مسابقات والیبال جوانانه از صمیم قلب برای بچه ها آرزوی موفقیت می کنم. دیگه من چیزی به ذهنم نمی رسه خلاصه امیدورام  همه چیز خوب پیش بره . شماهام همکاری کنید. اگه کسیو داشتید که والیبال دوست داشت این وبلاگو بهش معرفی کنید.در ضمن هرکدومتون سر می زنید یه جوری یه اسمی ایمیلی چیزی از خودتون بزارید که من بشناسمتون.چون که نوشتم هدفم فقط ساختن یه وبلاگ نبوده و بیشتر هدفم دوست شدن والیبالیا باهم بود.

 

 

 

 

 

امیدوارم از اینجا خوشتون بیاد.

 

          بـــــــــــــای تا هـــــــــــــــــای

نوشته شده توسط فریده در ساعت 23:40 | لینک  | 

سلام

الان والیبال نو جوانان بازی داره(منظورم از الان این روزاس) فعلا درست و حسابی آپ نمی کنم تا قشنگ نتایج معلوم شه.

در ضمن واسه تابستون چند تا نویسنده جدیدم داریما.

اینم دستایی که به دست هم  داده شدن تا همه افتخارا رقم بخوره

 

 

وبه دلیل کمبود وقت فعلا فقط چند تا عکس...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط فریده در ساعت 9:4 | لینک  | 

نوشته شده توسط فریده در ساعت 17:45 | لینک  | 

این سه تا بازیشون حرف نداره

 

 

در ضمن از دوستان عزیزی که خیلی لطف کردن  نویسنده شدن ممنون

نوشته شده توسط فریده در ساعت 17:6 | لینک  | 

سخت بود كه 12 نفر با قد بالاي دو متر را زير يك سقف جمع كنيم. براي همين به كساني كه در تهران زندگي مي كنند قناعت كرديم. البته كشاورزي و نورمحمدي هم در فهرست بودند كه به دليل امتحانات دبيرستان نتوانستند خودشان را برسانند.

به هر حال منصور زادون جور آن ها را كشيد. او كه كاپيتان تيم است، هر 12 بازيكني را كه در مسابقات حاضر بودند، توصيف كرد؛ چيزي كه مي بينيد عين نوشته او روي كاغذ است. بخش جالب ماجرا جايي است كه به خودش مي رسد.

 

 

ولي نورمحمدي: معروف به آقاي خمير، عاشق زيتون و سس تند، تكيه كلام؛ هويجوري و همينيه كه هست. بچه اي با محبت كه تو دلش چيزي جز صميميت نيست. الگوي ورزشي كه بي شباهت به خودش هم نيست؛ الساندرو في (سرعتي زن باشگاه سيسلي ايتاليا!)

آرش كشاورزي: شرورترين عضو تيم كه همه را جان به لب كرده بود. تكيه كلام: باز تو شروع كردي؟ سرويس هايش تيم هند را متلاشي كرد.

صابر نريمان نژاد: معروف به سلطون همه چيزخوار ، عاشق فوتبال 2003 پلي استيشن

علي نجفي: آرام ترين و سر به زيرترين واليباليست. خوش اشتهايي كه هيچ چيزي را از شكمش دريغ نمي كند.

مصطفي شريفات: بيليارد باز معروف تيم ملي بقيه خصوصيات به دليل امكان ايجاد سوءتفاهم ناگفته مي ماند. تكيه كلام : ها .

عبدالرضا علي زاده: ملقب به للش به معني دوست داشتني با روحيه ترين عضو تيم با ساعدهاي ميلي متري در سطح ليگ ايتاليا (جدي نگيريد!!)
تكيه كلام: ايدمو (ما هم نمي دانيم يعني چي!) و غذاي مورد علاقه آب گوشت.

 

علي سجادي: با لهجه شيرين شيرازي تكيه كلام: دقيقا. با پنجه هاي فولادي كه رد خور ندارد. عاشق جوجه كباب همراه با آب ليمو.

 


ميلاد صادقي: ملقب به سرندي پيتي با اندامي لاغر و پرشي همچون كانگورو كه پايش را مي گرفتيم تا از روي تور به آن طرف نيفتد. غذاي مورد علاقه: خوراك ميگو با سس تارتار

سيدمحمد موسوي: بهترين دفاع وسط آسيا (كه دست هاش مثل صندل تابستاني باز است و تنها چيزي كه از توش رد نمي شود كشتي با بارش است!) بازيكني خيلي جدي كه با شوخي ميانه اي ندارد.

رحمان داوودي: معروف به نانوك (شخصيت دوست داشتني كارتون سرزمين پنج خورشيد ) كه تمام شايستگي هايش را در فينال رو كرد. غذاي مورد علاقه: از سنگ نرم تر كلوخ (ضرب المثل لري).

 

اشكان درخشان: معروف به ........ (چون قرار است امروز ما را با ماشين تا خانه برساند، از گفتنش معذوريم!). بازيكني با روحيه كه هر وقت وارد زمين مي شد نتيجه بازي را عوض مي كرد (البته بعضي وقت ها هم به نفع حريف). غذاي مورد علاقه: همه چيز به جز كباب.

منصور زادون: معروف به: گيبا ، بازيكن بزرگ برزيلي (آره جون خودش) كه در طول مسابقات فقط اسپاگتي مي خورد. بهترين رفقايش پاسورهاي تيم بودند. تكيه كلام: جان بچه ات انجام بده.

 

 

نوشته شده توسط فریده در ساعت 19:1 | لینک  | 

سلام

تا حالا فرصت نشده که در ست و حسابی واسه تیم چیزی بنویسم . ولی خوب تا چند روز دیگه که سرم خلوت بشه حتما این وبلاگ خوب خوب خوب می شه .

 

 

 

خوب تا چندروز دیگه که رسما شروع کنم بای

                            نظر یادتون نره

نوشته شده توسط فریده در ساعت 16:26 | لینک  | 

 

 

 

 

 

 

تا چند روز دیگه مطلب هم اضافه می شه

نوشته شده توسط فریده در ساعت 9:55 | لینک  | 

 

 

 

نوشته شده توسط فریده در ساعت 19:18 | لینک  | 

نوشته شده توسط فریده در ساعت 16:27 | لینک  |